ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۱, یکشنبه

بی تابعیت ها!


مجادله وزیر اطلاعات دولت تدبیر و امید با دادستان کل کشور بر سر وجود یا عدم وجود مدیران دو تابعیتی در دولت، قرینه آن راننده شیرین عقلی است که در اتوبان خلاف جهت حرکت می کرد و وقتی از رادیو خودرواش شنید که مخبر می گوید: یه نفر دیوونه در اتوبان خلاف مسیر خودروها داره حرکت می کنه! از موضع تحیُر و حق به جانبی گفت:

یه نفر دیوونه داره خلاف جهت حرکت می کنه!؟ این همه دیوونه داره خلاف جهت حرکت می کنه!

آقای علوی (وزیر اطلاعات) نیز در حالی منکر وجود مدیران دو تابعیتی در کادر دولت می شوند که در نقطه مقابل ایشان آقای منتظری (دادستان کل کشور) ضمن گله از بی توجهی دولت نسبت به برکناری مدیران مزبور اظهار داشته اند:

خبر داریم برخی از مسئولان دو تابعیتی هستند و این خلاف قانون است ... دو تابعیتی به این معناست که در صورت بروز جرم، می‌تواند از کشور فرار کند ... چرا دولت با مسئولان دو تابعیتی برخورد نمی‌کند؟

هر چند دغدغه آقایان علوی و منتظری بر سر تصفیه بدنه دولت از مدیران دو تابعیتی در جای خود مأجور است اما مصیبت اصلی جای دیگری است و آقایان آدرس را اشتباه گرفته اند!

علی رغم باورداشت توأم با حُسن ظن آقایان اما واقعیت آن است که درد امروز بدنه مدیریتی کشور قبل از دو تابعیتی بودن برخی از مدیران، بی تابعیتی و بی شرافتی و بی وجدانی و بی حیثیتی و بی اصل و نسبی و حرامزادگی ایشان است که به ایشان این اجازه را می دهد بدون تقید به هیچ تابعیت و ملیت و انسانیت و شرافتی دست در خزانه کشور ببرند و یا بموقع مانند محمودرضا خاوری فلنگ را ببندند و یا زبردستانه تر از خاوری بدون نیاز به فرار کردن با پوشش حقوق ها و املاک نجومی شکمبه های سیری ناپذیر خود را با مال و لقمه حرام و شبه ناک فربه کنند.

برخلاف باورداشت توأم با حُسن ظن آقایان علوی و منتظری در تجربه «خاوری» آنچه خاوری را در اختلاس و فرار بموقع از کشور یاری رساند دو تابعیتی نبود. بی تابعیتی و بی شرفی و رذالت و پستی و پُفیوزی بود!

آقایان آنچنان از لزوم پاکسازی دولت از لوث وجود منحوس دو تابعیتی ها می نالند کآنه صدر تا ذیل مملکت توسط تک تابعیتی های وطن دوست و خدمتگذاری که بام تا شام هیچ دغدغه ای جز خدمت به خلق و رعیت ندارند بشکلی به اشغال در آمده که هرآئینه مملکت در شُرُف ترکیدن از برکت وجود این همه تک تابعیتی خدمتگذار است!؟

گیریم همه دو تابعیتی ها را از بدنه مدیریتی کشور سرند کردید در آن صورت بر این باورید الباقی خواهران و برادران «تک تابعیتی شاغل به خدمت در مملکت» مُنیرالناصیه و علیه السلامند!؟

مزید اطلاع مسئولین ارشد نظام معروض می دارد:

بالای 90 درصد ایرانیان مقیم ایالات متحده آمریکا برخلاف ماده ۹۸۹ قانون مدنی ایران مبنی بر ممنوعیت اخذ تابعیت خارجی در کمال بی آزرمی و در اوج شرمندگی از ملیت خود بی شرمانه به تابعیت آمریکا درآمده و در مراسم رسمی و قانونی سوگند شهروندی آمریکا را در دادگاه قرائت کرده و با صراحت ابراز داشته اند: تا ضمن تابعیت از قانون اساسی و قوانین ایالات متحده هرگونه تعهد و وفاداری به كشور قبلی خود را واگذاشته و در صورت جنگ و برای كمك به نیروهای مسلح آمریكا سلاح به دست گرفته و برای آمریکا بجنگد! (1)

علی رغم این آیا مسئولین محترم در داخل کشور تصور می فرمایند آنها که در داخل کشور مانده و بر تابعیت ملی و میهنی خود ملتزم و متعهد مانده اند مانائی و پایائی شان بر ملیت و ایرانیت شان از سر درد و غیرت و شرف بوده!؟

در شرف فروشی دو تابعیتی ها تردیدی نیست اما این بمعنای شرافتمندی فله ای جمیع ایرانیان به صفت ماندگاری شان بر ملیت و کشورشان نیست. فرصت و عرضه اش را نداشته اند والا بموقع خوش می خرامند و به نیم آوائی بکفایت و مهارت در زمین اجنبی خواهند رقصید! آنها که در ایران مانده و بر تابعیت ملی خود استواری کرده اند هیچ فضیلتی بر آن شرف فروشان ترک تابعیت کرده، ندارند.

مصیبت آن نیست که دو تابعیتی ها بی شرف اند! مصیبت اصلی آن است که حرمت خدمت و شرف خیانت در ایران سکه یک پول شده و آن چه که در این میان مفقود مانده خاستگاه اخلاق و معرفت و فضیلت است.

شرف انسان به تابعیت ملی و خاستگاه میهنی اش نیست. فضیلت و اخلاق و معنویت و شعور و انسانیت و حُریت با محل تولد به انسان تنقیه نمی شود!

پارسائی و رستگاری، شعور و آداب دانی، اخلاق و عیاری و انسانیت و غیرت مندی محصول تهذیب نفس و مکاشفه و مراقبه و تهجد و تعبد و تقید عملی به منهیات و مستحبات و مکروهات و محرمات عقلی و شرعی و اخلاقی است.

بدین منوال ایرانی بودن بالذات واجد هیچ ارزشی نیست تا بتوان برای ترک تابعیت یا حفظ تابعیت «ایرانی» تخصیص ارزش یا ضد ارزش کرد.

اعتبار انسان به شرف و شعور انسان است که در گرو هیچ تابعیتی قرار ندارد.

مسئولین محترم کشور اگر دغدغه منافع و مصالح کشور از گزند دو تابعیتی ها را دارند قبل از آنکه با ذره بین بدنبال یابش درخت در جنگل باشند! همان دو تابعیتی های مشهود و موجود در ایالات متحده را با توسل به ماده ۹۸۹ قانون مدنی از طریق مصادره اموال غیر منقول شان نقره داغ کنند تا اولا آمریکائی شدگان مزبور تقاص خوشرقصی در زمین اجنبی را با پرداخت هزینه ما به ازا کنند و از سوی دیگر با دولت ایالات متحده که وقت و بی وقت به خودش اجازه می دهد اموال و دارائی های ایران را به بهانه هائی کاذب مصادره کند اینک و از طریق جوجیستو کردن (柔術) مقابله به مثل کرده تا آنگاه هم از انرژی حریف علیه خودش و در زمین خودش بهره ببرد و هم به آن وطن فروشان آمریکائی شده نشان دهد آیا دولت کشور جدیدشان حاضر هست در مقام دفاع از حق و حقوق این شهروندان درجه چهلم آمریکا برآید!؟ (2)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ـ ماده ۹۸۹ قانون مدنی ایران: هر تبعۀ ایرانی که بدون رعایت مقررات قانونی بعد از تاریخ ۱۲۸۰ شمسی تابعیت خارجی تحصیل کرده باشد تبعیت خارجی او کان لم یکن بوده و تبعۀ ایران شناخته می‌شود ولی در عین حال کلیۀ اموال غیر منقوله او با نظارت مدعی‌العموم محل به فروش رسیده و پس از وضع مخارج فروش، قیمت آن به او داده خواهد شد و بعلاوه از اشتغال به وزارت و معاونت وزارت و عضویت مجالس مقننه و انجمن‌های ایالتی و ولایتی و بلدی و هرگونه مشاغل دولتی محروم خواهد بود.

2 ـ جوجیتسو در ترمینولوژی ژاپنی به استفاده از نیروی حریف علیه خودش و در زمین خودش اطلاق می شود


ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲۸, پنجشنبه

بهتر آن است که این قصه فراموش کنید!



اظهارات صریح آیت الله خامنه ای دال بر بی معنا بودن «آشتی ملی» مطروحه از جانب سید محمد خاتمی دو معنای روشن را در قوه عاقله مخاطب متبادر به ذهن کرد.

نخست بسته شدن پرونده آن آشتی ملی قبل از انعقاد اولیه نطفه آن و دوم آنکه بدین طریق یک بار دیگر بکفایت اثبات شد که سید محمد خاتمی «ابداع کننده مطالبه مزبور» کماکان مرد فرهنگ است و مرد سیاست نیست! و شناختی از دقائق و ظرائف و غموض دنیای سیاست ندارد.

قرینه این ادعا نیز بازگشت به این واقعیت هویدا داشت که خاتمی مطالبه آشتی ملی را در مقام ضرورتی توصیه و پیشنهاد می کرد که ناظر بر فقد نقش «لولاگرانه» هاشمی رفسنجانی در حد فاصل «اصلاح طلبان» و «رهبری نظام» از فردای فوت آن مرحوم بود.

هر چند از فردای نقار پیش آمده بین اصلاح طلبان با رهبری در ماجراهای 88 مرحوم هاشمی رفسنجانی نیز بصورت ظاهر تعمد داشتند تا نقش لولا و ارتباط دهنده و انتقال دهنده پیام بین طرفین آن نقار را تداعی گری کنند اما واقعیت های مشهود میدانی موید این واقعیت غیر قابل کتمان بود که مرحوم هاشمی محیلانه و زبردستانه در حد فاصل نقار مزبور بیشتر نقش «مفصل» را بازی کردند تا آنکه بخواهند عهده دار مسئولیت «لولا» بین طرفین این منازعه باشند.

به عبارتی دیگر حفظ و تداوم نقار و انفصال در حد فاصل رهبری با اصلاح طلبان تضمینی بود برای مانائی و پایداری نقش واسطه گری مرحوم هاشمی تا از آن طریق ایشان ضمن تحمیل موجودیت خود در حد فاصل طرفین منازعه بتوانند در راستای اهداف و منویات سیاسی مطمع نظر خود اعمال سیاست کنند. بنا بر همین ضرورت بود که از 88 به بعد و رغم توانمندی آن مرحوم جهت نزدیک کردن طرفین به یکدیگر، اقدامی جدی بدین منظور از سوی ایشان مشهود نشد.

علی ایحال فوت غافلگیرانه هاشمی رفسنجانی فرصتی مغتنم را پیش روی اصلاح طلبان و رهبر ایشان (محمد خاتمی) قرار داد تا آنک با از میان برداشته شدن آن مفصل بتوانند مستقلانه و صالحانه با «رهبری» مرتبط شده و بشکلی بهداشتی با ایشان جبران مافات کنند.

علی رغم این محمد خاتمی یک بار دیگر نشان داد که با پروژه نامدبرانه «آشتی ملی» آن قدر استعداد دارد تا بتواند از قبال نابلدی هایش در سیاست ورزی آن فرصت مغتنم را بسهولت بسوزاند.

مشکل پروژه آشتی ملی محمد خاتمی آن بود که «هم» از نظر شکلی و «هم» از نظر محتوائی آن پروژه برخوردار از نقص بود.

مشکل شکلی «آشتی ملی» مطروحه آقای خاتمی بستر انتشار آن در سپهر عمومی جامعه بود.

خاتمی نامدبرانه آن خواست خیرخواهانه را از طریق اعلان عمومی کردن در نطفه سوزاند بدون آنکه توجه داشته باشد عمل اخلاقی در دنیای سیاست ساز و کار و الزامات و اقتضائات خاص خود را دارد و شیوه تحقق و تحصیل مراد در مطالبه یک خواست یا فعل اخلاقی در جامعه با شیوه همان خواست یا فعل اخلاقی در دنیای سیاست، برخوردار از تفاوت است.

ناآشنائی خاتمی با همین الزامات و اقتضائات دنیای سیاست بود که مانع از آن شد تا ایشان به این درک نائل آیند:

جار زدن مطالبه آشتی ملی از رهبری در سپهر علنی جامعه مترادف است با عمومی سازی یک امر بظاهر اخلاقی به قصد باج گیری از رهبری از طریق تحمیل آن خواست به رهبری بشیوه افکار عمومی سازی از آن خواست بظاهر اخلاقی است!

امری که طبیعتا و بالذات محکوم به شکست بود و آیت الله خامنه ای نیز به قوت در سلوک سیاسی خود نشان داده اند که اساسا اهل باج دهی نیستند و نه آن زمان که جورج بوش در فردای عملیات یازده سپتامبر و اولتیماتوم اش به دنیا که «تصمیم خود را بگیرید؟ یا با مائید یا با تروریست ها» در سکوت مرعوبانه جهان بصراحت گفت: «نه با شمائیم نه با تروریست ها»! و نه آن زمان که در 88 سبزها به قوت کف خیابان های تهران را به اشغال خود درآورده بودند نیز بصراحت و بمنظور صیانت از آرای مردم اعلام کردند: امام باج ندادند من هم باج نمی دهم.

از نظر محتوائی نیز پروژه آشتی ملی محمد خاتمی برخوردار از تناقض بود.

آقای خاتمی عنایت به این بداهت نورزیدند که وقتی نائل به آشتی هستند یعنی هم زمان قائل به قهر هم می باشند!

یعنی می پذیرند قهری موجود هست تا برای نیل به آشتی جهدی نیز ملزوم باشد. لذا پیشنهاد دهنده آن آشتی موظف است تا به لوازم پیشنهادش نیز پایبند بماند دائر بر این که برای نیل به آن آشتی ابتدا باید چیستی آن قهر و آنگاه کیستی طرفین آن قهر را شناسائی کنند.

آنچه که آقای خاتمی و احباب ایشان در بیان آن اکراه دارند آن است که نقار منعقده از 88 به بعد نقاری است در حد فاصل دو جماعتی که حول یک نقطه مشترکند و آن نقطه «جمهوری اسلامی» است با این تفاوت که یک طرف این نقار می دانند که چه می خواهند و آن «جمهوری اسلامی» است و طرف دیگر آن نقار نیز می دانند که چه نمی خواهند و آن نیز «جمهوری اسلامی» است!

لذا صورت مسئله برخلاف اجتناب از اعتراف آن توسط آقای خاتمی و احباب آقای خاتمی برخوردار از وضوح است دائر برآنکه موضوع قهر «تمامیت جمهوری اسلامی» است و طرفین قهر نیز واثقان و رافضان جمهوری اسلامی اند!

رافضانی که آقای خاتمی نامدبرانه از 88 به بعد سخنگوئی و نمایندگی ایشان را بر عهده گرفت با این توجیه تا مانع از آن شوند که ایشان به دامان براندازان نظام بریزند!

بر این منوال اولا تلاش بمنظور آشتی بین دو طیف برخوردار از تضاد آنتاگونیستی تلاشی است عبث که اگر لطیفه نباشد قطعا خودفریبی است.

ثانیا نیز آنکه برخلاف تصور آقای خاتمی دائر بر اهتمام ایشان بمنظور «ممانعت از ریزش مخالفان نظام به دامان براندازان نظام» واقعیت آن است که این آقای خاتمی نیستند که مانع از ریختن آنها به دامان براندازان شده اند و این آنهایند که مانع از بازگشتن آقای خاتمی به دامان نظام و انقلاب می باشند!

آقای خاتمی بی مبالاتانه «قهر» مان طبیعی آن «قهر» بانان شده اند! و بر این اساس ایشان ممکن شدگی بازتولید مناسبات حسنه خود و اصلاح طلبان ملتزم الرکاب خود با حکومت را بجای توسل به رویکرد بلاوجه آشتی ملی می بایست با قهر کردن و ادبار از آن جماعتی بازیابی کنند که در محور مختصات سیاسی و جدول طبقات اجتماعی ایران «علیه السلام» نیستند. (*)

نمی توان از میانه مخالفان نظام یارگیری کرد و کوشید ستاره درخشان آسمان ایشان بود و هم زمان خواستار بازگشت و اخذ سهم و جایگاه در نظام بود.

بدین منوال پسندیده است تا آقای خاتمی همان چهره فرهنگی باقی بمانند و عطای سیاست ورزی را بر لقایش بخشیده و این ماجرای پر آب چشم را نیز فراموش کنند!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* ـ آقای خاتمی؛ زمان قهر است نه آشتی



ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲۶, سه‌شنبه

زن رجُل سیاسی نیست؛ اما رجُل سیاسی می تواند «زن» باشد!



امکان یا عدم امکان ریاست جمهوری زنان در ایران جدال قدیمی و بی حاصلی است که از آغاز تاسیس جمهوری اسلامی همواره و هر چهار سال یک بار در موسم انتخابات ریاست جمهوری بحث اش به سطح می آید و بعد از احتجاجاتی تکراری بین موافقان و مخالفان بدون تحصیل مراد به بایگانی می رود تا در موسمی دیگر و تکرری دیگر از بایگانی خارج شود!

اما علی رغم ظاهر پروبلماتیک بحث، چنانچه قضیه درست تعریف شود آنگاه «هم» صورت قضیه قابل فهم و خالی از ابهام شده و «هم» حل قضیه سهل و فاقد اغماض می گردد.

حزم اندیشی در تبیین مشهود و مفهوم موضوع باید قائم بر معنای قابل وثوق از گزاره «رجُل سیاسی» باشد.

رجُل سیاسی برخلاف ظاهر قبل از آنکه مستظهر به جنسیت باشد مستدرک به شخصیت است.

بدین معنا شخصیت سیاسی برآیندی از التزامات واجتنابات و تبعات و اختصاصات تبعی دنیای سیاست است.

دنیائی که ماهیت اش استوار بر ستیزندگی با تبعات اجتناب ناپذیری اعم از نقد شوندگی و هزل شوندگی و تحقیر و تخفیف و تخطئه و طعنه و استهزا و ابتذال است. دنیائی که در نقطه مقابل زن و دنیای زن و اقتضائات و اختصاصات زن بودگی تعریف و تبیین و استوار و استقرار و استمرار یافته.

زن برخلاف اقتضائات سرد مزاجانه دنیای سیاست موجودیتی است منعطف و بالذات عاطفی و نازنده و خرامنده که مبنای خلقت اش را با طنازی و غمازی و جلوه فروشی و توجه طلبی و تحسین خواهی و ستایندگی سرشته اند.

ممدوحاتی که ذاتی زن است و در جای خود شایسته و بایسته زن بودن است و محل ذم و نزاع در «استفاده نابجا» از آن ظرفیت های زنانگی است.

بدین منوال زنی که رغم تفطن به مزاج سرد و خشن و ستیزنده و پرخاشگرانه دنیای سیاست میل به سیاست آن هم در سطح ریاست جمهوری دارد چنین زنی حتما باید مجاز به چنین جوازی باشد!

زنی با چنین رغبتی به چنان بهیمیتی قطعا زن نیست (!) و از زنانگی کالبدی را وام دار است و بدین منوال باید و می توان ایشان را در عداد رجل سیاسی برسمیت شناخت.

نوادری مانند «هیلاری کلینتون» مصداقی برجسته از چنین رجال سیاسی است. هیولائی که از زن بودن تنها مستظهر به ظواهر زنانه است تا جائی که در فضاحت «مونیکاگیت» به درستی یکی از احتجاجات منتسبه در چرائی هرزگی بیل کلینتون، به سردمزاجی و روحیه نامنعطف و نازنانه «هیلاری» اطلاق و ارجاع شد.

آنگلا مرکل و کریستینا فرناندز و دیلما روسف در آلمان و آرژانتین و برزیل و دیگر نوادری از این دست جملگی مصادیقی از زن نمایانی بوده و می باشند که با کالبدی زنانه و روحیاتی مردانه، دنیای عبوس و ستیزنده سیاست را ما به ازای اختلالات کروموزومی خود کرده و حالش را می برند!

میل به سیاست بمعنای عرفی آن (*) نزد زنان همان قدر نامانوس است که میل به رقاصی و خرامندگی و مشاطگی نزد مردان و هر دو را باید و می توان ذیل اختلالات کروموزومیک این دو تبیین و تسبیب کرد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* ـ سیاست عرفی در نقطه مقابل سیاستی است که مبنای اخلاقی دارد که متاسفانه فعلا و تا اطلاع ثانوی در انزوا و تنگنای سیاست عرفی قرار گرفته.


ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲۴, یکشنبه

شیطان اکبر!


video

قسمتی از یک مصاحبه ای قدیمی (شهریور 94) که تصادفی پیداش کردم.

آقای خاتمی؛ زمان قهر است نه آشتی!


فراخوان آشتی ملی از جانب «محمد خاتمی» از یک سو نشان از بد سلیقگی ایشان در انتخاب زمان این فراخوان را دارد و از سوئی دیگر موید درک غلط و ناصواب ایشان از صورت قضیه است.
بد زمان است چون علی رغم آنکه خاتمی «ظهور مهابت توام با بلاهت ترامپ علیه ایران» را بهانه آشتی ملی قرار داده اما آنچه از این فراخوان و در این زمان در قوه فاهمه نظام مستفاد می شود حس تعلیق و بی پناهی اصلاح طلبان از فردای فقدان هاشمی رفسنجانی است!
فراخوان مزبور خواسته یا ناخواسته انتقال دهنده این پیغام است که اصلاح طلبان در نبود مرحوم هاشمی مبتلا به هراس شده چرا که قوی ترین لولای اتصال خود با نظام را از دست داده و بیم آن می رود در صورت ماندگاری در وضعیت فوق برای همیشه مبدل به یک نیروی منزوی و بیرون از حاکمیت شوند.
صورت قضیه «آشتی ملی» مطمح نظر خاتمی نیز از آن جهت نادرست تبیین شده که ایشان تقلیل گرایانه محل نزاع را به اختلاف نظر منجر به قهر بین جناح متبوعه (اصلاح طلبان) با جناح مقابل (اصولگرایان) مصادره بمطلوب کرده اند.
ظرافت نچندان پنهان فراخوان آشتی ملی خاتمی هویدائی باورداشت ایشان به قهری است که بین خودآیشان با ناخدایشان مبتلابه است.
باورداشتی که در عین هویدائی در ناشیانه ترین شکل ممکن بنام «قهر بین الجناحی» معرفی و القاء می شود! به عبارتی دیگر اصلاح طلبان در تبیین صورت قضیه ماخوذ به حیا اند و نمی خواهند یا نمی توانند رسما بپذیرند که از بطن فتنه 88 با یک اشتباه محاسبه محرز از «توان و یارگیری جدید خود» و با «توهم پیروزی قریب الوقوع و باج گیرانه شان در مقابل حکومت» بی مبالاتانه از آن تاریخ به بعد تمامیت اصلاح طلبی خود را با رهبری نظام سینه به سینه کرده و نامدبرانه خود را از «اپوزیسیون دولت بودن» به «اپوزیسیون حکومت بودن» تغییر کاربری دادند.
اشتباه مهلکی که هر چند اذعان به آن سخت است اما اصلاح آن چندان سخت نیست.
در ترمینولوژی شیعه پیمان شکنی با حکومت را «قهر» نمی نامند تا آنک بتوان با توسل به «آشتی» جبران مافات کرد!
رویکرد «اشتی ملی» اصلاح طلبان جهت حل مشکل شان با حکومت آب در هاون کوبیدن است.
شان ولایت در اندیشه شیعی شانی اعتقادی است تا التزامی و بدین منوال ما به ازای بازگشت به ولایت «بیعت رضوان» است نه آشتی کنان! (*)
بدین احتساب فراخوان آشتی ملی محمد خاتمی هر چند ظاهر الصلاح است اما ضامن انفتاح نیست.
آقای خاتمی ممکن شدگی بازتولید مناسبات حسنه خود و اصلاح طلبان ملتزم الرکاب خود با حکومت را بجای توسل به رویکرد بلاوجه آشتی ملی می تواند با قهر کردن و ادبار از جماعتی بازیابی کند که در محور مختصات سیاسی و جدول طبقات اجتماعی ایران «علیه السلام» نیستند.
مشکل آقای خاتمی و اصلاح طلبان ملتزم الرکاب آقای خاتمی آن است که از 88 به بعد و ناشی از جو گرفتگی 88 به بعد خود را در میانه جماعتی نشاندند و از عمق اقشاری یارگیری کردند که کمترین تقیدی به اسلام و نظام و انقلاب و رهبری نداشته و ندارند و نه تنها به این چهار عامل بی اقبال اند بلکه اقبال و اقتضاء شان به خاتمی نیز اضطراری بر مبنای قاعده اکل میته است و بدین طریق می کوشند تا با پناه گرفتن در قفای خاتمی و بهره بردن از گارد خاتمی بموقع از کلیت انقلاب و اسلام و نظام و رهبری بگذرند و محققا بعد از آن «خاتمی» را نیز فدیه منویات خود کرده و بی محابا از ایشان نیز بموقع بگذرند.
یارگیری از میانه قوم اتینا یک بی اخلاقی سیاسی بود که قبل از خاتمی توسط مرحوم هاشمی و از فردای هزیمت 88 متداول شد. تنها با این تفاوت که مرحوم هاشمی لااقل تا آن اندازه فراست داشت تا در مبارزه سیاسی خود آن قوم اتینا را بر مبنای منویات خود «بازی» دهد اما برخلاف آن مرحوم ، محمد خاتمی نشان داده بدلیل فقدان زبدگی و مهارت سیاسی بازی خورده این قوم اتینا است و در اسارت منویات این «قوم محاط بر ایشان» نقش آفرینی می نمایند.
آقای خاتمی لااقل تا این حد نیز تفطن به تجربیات تاریخی ندارند که همین قوم اتینا بود که در مشروطه بعد از آنکه توانستند ابتدا فضل الله نوری را به دار کشند و آنگاه که خیارشان کونه کرد نائینی را نیز به زاویه راندند و از دیگ مشروطه دیکتاتوری سکولار رضا خانی را تشریف فرما کردند!
علی ایحال نه نظام تا آن اندازه پخمه است تا رغم وقوف اش نسبت به نوحواریون محاط بر خاتمی از «آشتی ملی» ایشان آغوش گشائی کند و نه خاتمی تا آن اندازه پخمه است که با ماهیت نوحواریون محاط بر خود ناآشنا باشد و بر همین منوال بود که ولو در خلوت اذعان داشت:
باید قبول کنیم که بسیاری از افراد هوادار ما کلیت نظام رو قبول ندارند و با اینها اصلاح ممکن نیست.
(مقاله جارچیان پسر مرجانه)


علی رغم این و وفق شناخت خاتمی از این قوم اتینا نمی توان این واقعیت را نیز نادیده انگاشت که خاتمی شهامت یا جسارت لازم جهت گذشتن از ایشان را ندارد.
خاتمی خام اندیشانه بر این باور است که با نشستن میان آن قوم می تواند مانع از ریختن ایشان به دامان مخالفین برانداز حکومت شود!
بر این منوال محمد خاتمی دو راه بیشتر ندارد:
ـ یا باید تاسی به رسول الله کند و مانند ایشان تن به حدیبیه ای بدهد که یکی از مفادش موظف نبودن کفار به عودت مسلمانان گریخته از مدینه النبی و پناه برده به مکه بود.
در این رویکرد «خاتمی» باید همان چیزی را که رسول الله در حدیبیه مراد می کرد ایشان نیز نسبت به نوحواریونش مراد کند دائر بر آنکه آنانکه گریختن و پناه بردن نزد کفار را مرجح بر ماندن در مدینه النبی می دانند همان بهتر که عودت داده نشوند و بر همین منوال خاتمی نیز از صرافت للگی آن قوم اتینا افتاده و عطای مهتری بر این قوم دین گریز و نظام ستیز را بر لقای شان بخشیده و قهر از ایشان را مابه ازای بیعتی مجدد با نظام کند.
ـ یا آنکه تمامیت موجودیت نامتعارف و مخالف ایشان با نظام را برسمیت شناخته و رسما و علنا سخنگوئی و نمایندگی این قوم را عهده داری کند و دست از شتر سواری دولا دولا برداشته و از صرافت بازگشت به نظام افتاده و زمین فعالیت سیاسی خود و متحدین خود را بصورت کامل نزد همان نوحواریون مسبوق به سابقه منتقل و عهده داری کند!
آقای خاتمی گریزی از این واقعیت نمی تواند داشته باشد که:
تا آنها با ایشانند و تا ایشان با آنهایند، مطمئنا و ایقانا و «منطقا» نظام روی خوشی به ایشان برای بازگشت مودت آمیزتان نشان نخواهد داد!
این کمال خوش خیالی است چنانچه آقای خاتمی تصور کنند با چنین مختصاتی از ملحقات شان می توانند با توسل به واژه خوشآهنگ «آشتی ملی» باب بازگشت به نظام را بر روی خود و متحدین خود باز گشائی کند.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* ـ مقالات مرتبط:
بیعت رضوان
مگر خاله بازی است؟




ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲۲, جمعه

قدیسه!؟



ماشین عظیم اسطوره سازی ایرانیان با گذشت نزدیک به چهل روز از فقدان مرحوم هاشمی رفسنجانی و با پشت سر گذاشتن و شکستن مرزهای قدیس سازی از «آیت الله» اکنون خط تولید خود را متوجه «همسر آیت الله» کرده و بدین طریق حواریون و ذوب شدگان در مهابت آیت الله می کوشند از «عفت السادات مرعشی» نیز قدیسه ای هم تراز با همسر قدیس انگاشته شان هندسه سازی کنند. (1)

دامنه این قدیسه سازی با گذشتن از مرزهای ملی تا آنجا پیش رفت که نشریه المانیتور نیز با دمیدن در این کوره مدعی شد:

علی رغم آنکه ایرانیان کمی حتی نام همسران سیاست مداران را می دانند اما عفت مرعشی یک استثنا در ایران است ... نقش موثر مرعشی بر زندگی سیاسی همسرش و شجاعت او در طول زندگی به کرات در خاطرات هاشمی مورد تحسین قرار گرفته است ... قدرت مرعشی در زندگی سیاسی به عنوان یک زن ایرانی پشت صحنه بوده است . او بر دخترانش که در صحنه سیاست فعال بوده اند و بر روی محسن و مهدی اثر مهمی داشته. در واقع فایزه و فاطمه از برادرانشان هم در عرصه سیاست فعال تر بوده اند و شاید این گواه از وجود یک اتمسفر غیر مردسالارانه در خانه هاشمی بوده است. عجیب نیست اگر مرعشی یکی از مهمترین دلایل ایجاد چنین جوی در خانه شان بوده باشد ... مرعشی یک کاراکتر با اهمیت بوده که در موفقیت های رفسنجانی نقش ویژه ای بازی کرده است.

در این میان «روزنامه آرمان» نیز که از بدو تاسیس با عزمی جزم در قامت ارگان پروپاگاندای خانواده هاشمی انجام وظیفه کرده طی مقاله ای با امضای «نعمت احمدی» حجت را به کمال رسانده و در مقام ثنا و مداهنه توام با مبالغه سنگ تمام گذاشته و آنطور نبشته و انگاشته که:

آیت الله هاشمی نمونه بی‌بدیلی از روحانی تأثیرگذاری است که با دیگر همرزمان خود متفاوت بود. سال‌های زندان یک نفر جور زندگی را می‌کشد، یک نفر باید دغدغه زندان و سلامتی آیت لله را داشته باشد و به زندگی ۵ فرزند آن زمان خرد سال خود برسد، کمتر نام همسران روحانیون را می‌دانیم حتی اگر در زندگی اجتماعی فعال هم باشند وقتی از همسر خود یاد می‌کنند با عنوان«حاج خانم» از همسرشان یاد می‌کنند- اما آیت الله هاشمی رفسنجانی با چنان ذوق و شوقی همسرخود را با نام کوچک در گفته‌ها و نوشته‌های خود یاد می‌کرد، حال این همسر زنی که ۵ دهه در کنار مردی که درونش همانند اقیانوس مواج بود و بیرونش همانند برکه‌ای لمیده در حاشیه کوهی سرسبزآرام وخاموش، عفت خانم مرعشی، سروی است که آیت الله هاشمی رفسنجانی در سایه سار او مبارزه کرد، به مبارزه ادامه داد و وقتی که انقلاب پیروز شد، استوار ماند. (2)

عطف به قدیسه سازی هائی از این دست از فردای فقدان مرحوم هاشمی رفسنجانی و رغم قابل فهم بودن صنعت مبالغه بمنظور دلجوئی از صاحبان عزا در آداب سوگواری ایرانیان، اما واقعیت آن است که «تاریخ» فرای عاطفی گری با رُمانتيسيزم سياسی نگاشته نمی شود و خط النثر تاریخ با لگالیستی ترین و در عین حال فاقد احساس ترین کلمات و مفاهیم عقلی و استدلالی آغشته و نبشته است. بر این منوال داوری تاریخ نیز سوای «دوست داشت» یا «نفرت داشت» از هاشمی رفسنجانی و خانواده هاشمی رفسنجانی ناظر بر یک داوری خشک و واقع بینانه و انتزاعی است.

به احتساب همین داوری انتزاعی است که عفت السادات مرعشی همسر محترمه اکبر هاشمی رفسنجانی را با هیچ معیار یا مکیالی نمی توان در قامت یک قدیسه از منتهی الیه «ژاندارک بودگی» تا «مادر ترزا انگاری» معنا و معارفه کرد.

برخلاف باورداشت و قرائت قدیسگی از بانوی اول ایران (!) در بازه زمانی «68 تا 76» و از «76 تا استخر کوشک و بیمارستان شهدای تجریش» واقعیت آن است که عفت السادات مرعشی زنی از میانه زنان سنتی ایران با خُلقیات و خصوصیات اخلاقی خویش کامانه توام با روحیات اقتدارگرایانه اند.

پیش تر در «از مهدعلیا تا عفت السادات» خصلت های شخصیتی ایشان گمانه زنی شده بود.

(اینجا)

خصلت ها و روحیاتی که بدون تردید برون ریخت آن در عفت السادات مرعشی از فردای ترور ناموفق اکبر هاشمی رفسنجانی در سال 58 هویدا شد.

حسب اظهارات اکبر هاشمی رفسنجانی در بازتعریف ماجرای ترورش در سال مزبور:

غروب به منزل رفتم. یکی دو تا پاسدار هم داشتم ... گفتند که یک نفر آمده و نامه‌ای آورده است. گفتم بگویید بیایند داخل منزل، نماز مغربم را تمام کردم. او به مهمانخانه رفته بود و آنجا نشسته بود ... آمدم روی صندلی مقابل نشستم و در جلوی در به او گفتم بفرمایید. او هم ادب کرد و از جایش بلند شد، خیال کردم که می‌خواهم ادب بکند. جلو‌تر آمد و در یک متری من ایستاد یک دفعه دیدم دست خود را زیر کتش برد و اسلحه را کشید. وقتی این کار را کرد من هم دستش را گرفتم. اسلحه در دستش بود و مچ دست او در دست من بود. دیگر قدرت شلیک نداشت، من ایستادم او هم ایستاده بود. مدتی همین‌جور کلنجار می‌رفتیم که سروصدا بلند شد. «خانواده» ما فهمیدند (منظور از خانواده «عفت السادات مرعشی» همسر ایشان است) ما در اتاق آن طرفی بودیم، «خانواده» ما وارد شد ... در‌‌ همان وقتی که ما کلنجار می‌رفتیم و «خانواده» ما داشت نزدیک می‌شد، رفیق دومی او جلوی در اتاق آمد و در مقابل اتاق ایستاد و اسلحه‌اش را به طرف من گرفت، به نظرم دومی به طرف من تیراندازی کرد یعنی همانی که جلوی در ایستاده بود. وقتی که به طرف من شلیک کرد، زمین خوردم البته اسلحه را از دست او گرفته بودم. در این موقع فردی که اسلحه نداشت رفت کنار و آن دومی آمد تا تیر خلاص را به من بزند. زمانی که من تیر خورده بودم و روی زمین افتاده بودم «خانواده» ما آمد و خودش را سپر کرد تا او نتواند ما را بزند. شجاعت هم می‌خواست. او مسلح بود و من هم روی زمین افتاده بودم. ایشان سپر من شد. «خانواده» ما می‌گوید تروریست آمد و دستش را زیر بدن او درآورد که تیر خلاص را به من بزند. به هر حال آن موقع هم یک تیر شلیک کردند که از گوشه چشم من عبور کرده بود و پوست را خراشیده بود. دست «خانواده» ما را هم زخم کرده بود.

(مصاحبه 21 سال پیش هاشمی رفسنجانی با فریدون وردی‌نژاد، محمود دعایی، مسیح مهاجری، حسین شریعتمداری و غلامحسین کرباسچی ـ تاریخ ایرانی)

من حیث المجموع ماجرای ترور ناموفق هاشمی رفسنجانی را می توان و باید نقطه عطفی در زندگی زناشوئی ایشان با «خانواده» (!) محسوب کرد. در آن سوء قصد هر چند شخص هاشمی رفسنجانی با خوش اقبالی کشته نشد اما بصورتی تبعی استقلال شخصیت ایشان در پیشگاه همسرش کاملا به قتلگاه رفت و قربانی شد و از آن تاریخ به بعد بود که هاشمی بصورت اخلاقی زندگی خود را مدیون فداکاری همسرش می انگاشت اما بر همان منوال نیز از آن تاریخ به بعد این عفت السادات بود که توانست اقتدار و ثقل شخصیت خود را بر بصورتی مهتر سالارانه و تحکم منشانه بر «اکبر» تحمیل کند. خصوصا آنکه هاشمی رفسنجانی شخصیتا بشدت عاطفی بود و همین عطوفت محمل مناسبی برای تحمیل اراده «همسر ایشان» بر «منش ایشان» شد.

بر خلاف روحیه عاطفی هاشمی، عفت السادات فردی اقتدارگرا و پرخاشگر بود که از فردای عاملیت در نجات جان همسرش این روحیه در ایشان تقویت نیز شد و به کرات ظهور و بروز پیدا کرد.

تا جائی که می توان به نقش بالا دستی ایشان در خانه و بر فراز همسر و فرزندان اذعان داشت.

نکته حائز اهمیت در خلقیات «عفت السادات» آن بود که به شهادت خودش «اکبر» بدلیل زندانی بودن یا در فرار بودن طی سالهای قبل از انقلاب عملا کمترین نقش را نیز در تربیت اخلاقی فرزندان نداشت و ایشان (عفت السادات) مسئولیت تامه تربیت فرزندان را بر عهده گرفتند.

عفت السادات مرعشی در مصاحبه با سی ‌و یکمین شماره ماهنامه «مدیریت ارتباطات» در پاسخ به این پرسش که «در مورد تربیت و اسم گذاشتن فرزندان با ایشان هم (هاشمی رفسنجانی) مشورت می‎کردید؟» اظهار داشت:

خیر ـ تربیت بچه‌ها همه با من بوده، ایشان که اصلاً نبودند!

هر چند خانم مرعشی در این مصاحبه با اذعان به نقش یک جانبه و همه جانبه اش در تربیت فرزندان کوشیده تا از آن طریق برای خود کسب اعتبار کنند اما ناخواسته یک واقعیت تلخ را نیز در دسترس قرار داده اند.

واقعیت غیر قابل انکار آن است که تربیت بهینه فرزند محصول تشریک مساعی دو جانبه بین پدر و مادر خانواده است و یک محیط سالم برای رشد و تکوین شخصیت فرزندان محیطی است که در آن فرزندان سنین رشد و اثرپذیری و الگوبرداری غیر مستقیم از اولیای خود «که عمدتا شامل سالهای 3 تا 10 سالگی می شود» را از طریق همزیستی همزمان و توامان با پدر و مادرشان سپری کنند.

پدر و مادر در فرآیند تربیت و رشد اخلاقی و تکوین شخصیت فرزند هر کدام کار ویژه منحصر بفردی دارند و بصورت طبعی نفش پدر مدیریت عقلانی خانواده است و مادر مدیریت عاطفی خانواده را عهده داری می کند.

نقش هائی که هر دو مکمل و لازم و ملزوم یکدیگرند و هر کدام ذاتی و انحصاری بین مرد و زن است. بدین منوال نه زن می تواند در غیبت مرد نقش پدر را برای فرزندان عهده داری کند هم چنان که مرد نیز در فقدان همسر عاجز از عهده داری نقش مادرانه برای فرزندان است.

بر همین اساس است که بغضا و به تجربه مشاهده شده فرزندانی که بنا به هر دلیلی اعم از طلاق یا موارد دیگر در سنین رشد محروم از وجود پدر یا مادر بوده اند در آینده نیز برخوردار از روحیه و شخصیتی بعضا پرخاشگر و نامتعارف و شورشی شده اند.

نمونه برجسته از این دست را می توان نزد انقلابیونی دید که مانند هاشمی رفسنجانی سالهائی را که می توانستند در کنار همسر و فرزندان صرف مدیریت خانواده کنند درگیر مشقات و تبعات مبارزه شده و بالتبع هر چند از یک طرف جامعه را از خدمات خود بهره مند ساخته اند اما توامان خانواده خود و فرزندان را از موهبت امنیت خاطر از خلال زندگی در کنار پدر و مادر محروم نگاه داشته اند که بالتبع آسیب های خود را نیز متوجه ایشان کرده است.

نمونه هائی مانند عصیانگری فرزند «محسن رضائی» فرمانده اسبق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که بدلیل حضور مسئولانه پدر در دوران جنگ نتوانسته بود در زیست سالم و رشد شخصیت فرزندش مشارکت بورزد و یا موارد دیگری مانند خودکشی پسر حسن روحانی یا رفتارهای نامتعارف «روح الله زم» و هم زادش «مهدی خزعلی» که جملگی علائم پرخاشگری در رفتارهای فردی و اجتماعی شان بوضوح مشهود است مصادیقی از شخصیت نامتعارف و روح سرگشته ایشان و روان شوریده ایشان در سالهائی است که علی رغم نیاز به سایه مشترک پدر و مادر بنا به هر دلیلی از این موهبت محروم مانده اند.



video


بر همین منوال رفتارهای نامتعارف و بعضا شورشی و پرخاشگرانه و عصیانگرانه فرزندان هاشمی رفسنجانی به ویژه سنت شکنی های فائزه و مهدی را می توان الگوبرداری ذهنی و اجتناب ناپذیر ایشان از رفتار سنت شکنانه و پرخاشگرانه مادر و در «نبود پدر» طی سالهای سنین رشد، فهم کرد.

همان طور که در این میان شخصیت و منش متعارف تر و سنجیده تر «محسن هاشمی» فرزند ارشد اکبر هاشمی رفسنجانی می تواند موید آن باشد که ظاهرا «محسن» تنها فرزندی از فرزندان هاشمی رفسنجانی بوده که برخلاف دیگر خواهران و برادرانش حظ بیشتر و بهتری از حضور توامان پدر و مادر در دوران صباوت و طفولیت برده که آنک ایشان را با فاصله ای بعید از فاطمه و فائزه مهدی و یاسر برخوردار از شخصیتی متعارف و قابل وثوق تر کرده.

نمونه برجسته از رفتار و روحیات اقتدارگرایانه و پرخاشگرانه و در عین حال جسورانه عفت السادات مرعشی که در فرزندانش نیز به تنوع قابل تعقیب است در صبح انتخابات ریاست جمهوری 88 مشاهده شد که از موضعی بالا دستی و تحکم آمیز شهروندان را امر به شورش خیابانی کرد!


video



هم چنان که در نمونه ای دیگر و بنا به اقرار مسموع «محمودعلیزاده» وکیل خانواده هاشمی رفسنجانی:

«شبی به خانه آقای هاشمی رفتم. زمانی بود که حسین مرعشی، فائزه و مهدی هر سه زندان بودند من رفتم برای پرونده مهدی توضیحاتی بدهم. وقتی به خانه ایشان رسیدم عفت خانم بشدت عصبی و تند بودند وقتی آقای هاشمی از راه رسیدند ایشان شروع کرد به تندی و خطاب به آقای هاشمی گفت: تو جوانی‌هایت از هیچی نمی‌ترسیدی الان چرا می‌ترسی حرف بزنی؟ من خودم می‌روم با مراجع صحبت می‌کنم و آقای هاشمی در پاسخ به عفت خانم گفتند که شما انتظار‌داری من مصلحت حکومت و نظام را فدای مصلحت شخصی خودم و خانواده‌ام کنم؟»

اعترافی صادقانه که نشانگر روحیه اقتدارگرا و پرخاشگر عفت السادات در مقابل شخصیت عاطفی هاشمی در اندرونی بوده. اقتدار و زیاده خواهی هائی که ظاهرا هاشمی را به مرز استیصال نیز می کشانده تا جائی که «نفیسه سادات پرورش» بنقل از پدرش (علی اکبر پرورش) نقل می کند:

پدرم همیشه می‌گفتند هاشمی به‌خاطر روحیه عاطفی اش از ناحیه همسر و فرزندانش ضربه می‌خورد. حتی نسبت به همسر ایشان خیلی تأکید داشتند ... روزی خانم عفت مرعشی با پدر تماس گرفته و گفته‌اند «آقای پرورش من را شناختی!؟» پدر گفته بودند «بله شما خانم هاشمی هستی». او گفته بود «می‌خواهم یکی از اقوام ما را که در آموزش و پرورش کرمان است، به تهران منتقل کنی و باید این کار را انجام بدهی. پدر گفته بودند «بایدی» در این مورد وجود ندارد و اگر ایشان صلاحیت و شرایط لازم را داشته باشند منتقل می‌شوند و گرنه این اتفاق نمی‌افتد. خانم هاشمی از رفتار پدرم ناراحت می‌شود و می‌گوید «شناختی من چه‌کسی هستم!؟» پدر گفته‌اند «بله، شناختم...! شما بهتر است به‌جای دخالت کردن در این امور به خانه‌داری بپردازید. خانم هاشمی هم از این موضوع ناراحت می‌شود. چند روز بعد پدرم آقای هاشمی را می‌بیند و گله می‌کند «نباید اجازه بدهید همسرتان در این امور دخالت کند؛ خانم خانه‌دار نباید در امور کشوری دخالت کند» پدر می‌گفتند بعد از این حرف آقای هاشمی سرش را پایین انداخت و حتی اشک در چشمانش جمع شد و گفت «دعا کنید»!

نمونه آخر از این دست رفتار عفت السادات در تصادفی بود که عروس اش در سه راه یاسر با خودروی فرزند اسدالله لاجوردی داشت و علیا مخدره تا آن درجه برای خود و خانواده اش قائل به «حق ویژه» بود که بمنظور دفاع از عروس اقدام به گاردکشی خیابانی و توسل به محافظان مسلح در برخورد با فرزند لاجوردی می شوند! (3)

بر اساس همین سِرتِقّی و خُلقیات پرخاشگرانه و خیره سرانه «خانواده» استبعادی ندارد تا فضای اندرونی در دوران حیات مرحوم هاشمی رفسنجانی را فضائی آکنده از استرس های ناشی از ادبیاتی از این دست بیانگاریم که:

حاج آقا چرا ساکت اند؟

حاج آقا شما که بیشتر از «ایشون» اعتبار دارید!؟

آقا جون شما که سابقه تون از «ایشون» بیشتره؟

آقاجون یه کاری بکن!

آقا جون دیگه شور اش رو درآوردن!

حاج آقا ـ همه می دونن شما بودین که «ایشون» را «ایشون» کردین!؟

مجموعه ای از ادبیاتی از همین دست که می تواند احاطه کننده فضای مسمومی پیرامون «آیت الله» در منزل بوده باشد و مشارالیه را در برزخ دلبستگی اش به نظام و رهبری و تعهدات خانوادگی اش، مبتلا به افسردگی و روان نژندی کرده باشد. در آن صورت با وضوحی بیشتر می توان مرجع ضمیر اشاره آن بخش از پیام تسلیت آیت الله خامنه ای بمناسبت فقدان مرحوم رفسنجانی را که ناظر بر سعایت خناسان بمنظور تیره کردن مودت هاشمی با ایشان بود را گمانه زد:

«وسوسه‌ی خناسانی که در سال های اخیر با شدّت و جدیت در پی بهره‌برداری از تفاوت های نظری بین اینجانب با مرحوم هاشمی بودند، نتوانست در محبت شخصی عمیق او نسبت به این حقیر خلل وارد آورد»

اجتناب آیت الله خامنه ای از رفتن به منزل مرحوم هاشمی بمنظور عرض تسلیت به خانواده آن مرحوم نیز می تواند موید تفطن معظم له به این واقعیت باشد که آن مرحوم آخرین و تنها ترین فرد دلبسته به ایشان در آن اندرونی بود.

من حیث المجموع و با فرض حاکمیت چنین فضای پارادوکسیکالی در «اندرونی» مرحوم هاشمی و با تاکید بر نقش بالادستی همسر ایشان «عفت السادات مرعشی» در ملتهب نگاه داشتن چنین فضائی، گریزی از این واقعیت نمی توان داشت که اکبر هاشمی رفسنجانی با یک سابقه بزرگ انقلابی و علی رغم مدارج عالیه مدیریت کلان در سطح انقلاب و کشور در اندرونی و در جوار خانواده بشدت زیر فشار خرد کننده ناشی از زیاده خواهی ها و خیره سری ها و رفتار با تبختر و خود خاص بینانه و حق ویژه طلبانه همسر و فرزندانش بوده و همین فشار خرد کننده عصبی «هاشمی رفسنجانی» را به مرز فروپاشی شخصیتی و افسردگی مزمن رسانده بوده است.

این امر بر فرض صحت بمعنای تبرئه هاشمی رفسنجانی در حوزه سیاسی نیست و به هر حال آن مرحوم علی رغم خدمات غیر قابل کتمان اش در قبل و بعد از انقلاب برخوردار از خطاها و اشتباهات غیر قابل انکاری نیز در عرصه ملکداری بوده اند که هیچ وقت نخواستند در یک محیط کارشناسانه آن خطاها را به داوری بگذارند.

علی رغم این آن مرحوم وفق افق های سیاسی و اقتصادی مطمح نظرش بقاعده به اصول مبارزه سیاسی با مخالفانش آشنائی و تقید مکفی و قابل قبول نیز داشت و هیچ گاه در نزاع و رقابت های سیاسی هر چند بکفایت شیطنت کرد اما قاعده بازی را نیز هیچ گاه برهم نزد و از خطوط قرمز نظام فراتر نرفت. اما آنچه هاشمی رفسنجانی را در سال های پایان عمر مبتلا به خمودگی و افسردگی و پژمردگی عاطفی می کرد «خانه» و مدیریت بیرون از نفوذ ایشان در «خانه» بود که مشارالیه را در برزخ تقید به الزامات مُلکداری و سیاست ورزی مصلحت سنجانه مملکت و تعارض آن تقیدات با فشارها و گستاخی ها و خیره سری ها و سِرتِقّی ها و رانت جوئی ها و خود برتر بینی ها و حق ویژه طلبی های «رئیس پنهان خانواده» و فرزندان تحت اتوریته «آن رئیس» به انتهای محزونی رساند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ـ مقاله ابلیس یا قدیس را ببینید
http://bit.ly/2jI5i0T

2 ـ روزنامه آرمان ـ قرار این نبود آشیخ اکبر
http://bit.ly/2koF9Wl

3 ـ احسان لاجوردی، فرزند اسدالله لاجوردی، رئیس پیشین زندان اوین و دادستان انقلاب ، آبان 94 در صفحه اینستاگرام خود، از ماجرای تصادف، مشاجره و درگیری‌اش با محافظ عفت السادات مرعشی در منطقه نیاوران تهران نوشته و اذعان داشته:

امروز ساعت ۱۵:۳۰ داشتم از نیاوران وارد سه‌راه یاسر مى‌شدم. یک خودروی BMW با پلاک ایران ١١ ــ ٣٨٦م۵۱ که قصد داشت صف ماشین‌هاى پشت چراغ قرمز را رد کند به‌ سمت چپ جدول‌هاى وسط خیابان آمد و با ماشین من تصادف کرد. از ماشین پیاده شدم و جلویش را گرفتم تا فرار نکند و به پلیس زنگ زدم. راننده خودرو که دخترى نیمه‌چادرى بود هم تماسى گرفت و منتظر ایستاد. بعد از دو سه دقیقه که آرام‌تر شدم قصد کردم بى‌خیال شوم و بروم که آن خانم به یکى از عابران گفت: «این آقا شیاد است و چون ماشین من مدل بالاست قصد اخاذى دارد» و عصبانیت فروخفته بازگشت. شمارش دقایق به ٣ و ٤ نرسیده بود که آقایى آمد و بى‌سیم و کلتش را به رخ کشید و صد البته بدون بى‌احترامى خواست که کنار بروم وعرض کردم قصد داشتم بروم که ایشان توهین کردند.

به زبان خوش کلتش را کشید، خشاب بر زمین افتاد و بعد از برداشتن خشاب آن را بر شقیقه گذاشت و با مهربانى کامل با پاهاى مبارک نوازشى بر شکم و ساق پا کرد. BMW رفت و جناب محافظ که فکر کنم او را «ج» صدا مى‌کردند مشت و لگدزنان به ‌طرف یک خودروی پژو رفت و فریاد زد: «اگر به سمت این ماشین بیایى شلیک مى‌کنم». سرنشین عقب پژو خانمى بود چهره‌آشنا. چهره‌اى داشت بسیار شبیه خانم ع. م. [عفت مرعشی] همسر ا. ه. ر. [اکبر هاشمی رفسنجانی]؛ البته فقط خیلى شبیه!

پلیس تماس گرفت. پاسخ دادم قضیه به‌خوبی و خوشى پایان یافت و جان من و زن و بچه‌ام مقدم است بر هر چیز.

اگر از احوال من بپرسید ملالى نیست جز اندکى درد استخوان و اندکى دلخورى. دلخورى از پاره شدن تى‌شرتى نو که تازه هدیه گرفته بودم.

وی در ادامه در کامنتی نوشت: «خانومم اومد کلید ماشین رو از من بگیره و ماشین رو جابه‌جا کنه، بدون هیچ صحبتى، حتى یک کلمه. دختره شیشه رو کشیده پایین به خانومم می‌گه: چرا شما این‌قدر وحشى هستین!»

تکمیلی: «دختر نیمه‌چادری» سرنشین BMW عروس رفسنجانی بود.

به نوشته روزنامه وطن امروز که تیتر یک صفحه اول امروز، چهارشنبه ۶ آبان خود را به این ماجرا اختصاص داده، «دختر نیمه‌چادرى» سرنشین BMW «مریم سالاری» یکی از عروس‌های حجت‌الاسلام اکبر هاشمی رفسنجانی و خانم عفت مرعشی و همسر یاسر هاشمی است! البته این عروس خانواده آقای هاشمی، یکی از بستگان نسبی آنها نیز هست و در ادامه تصادف «سه‌راه یاسر»، پژوی عفت مرعشی، همسر هاشمی رفسنجانی نیز به آنها ملحق شده و درگیری میان محافظ او و پسر لاجوردی، پیش آمده است.

تکمیلی: واکنش سید احسان لاجوردی به رسانه‌ای شدن ماجرای هفت‌تیرکشی

فرزند اسدالله لاجوردی، پس از رسانه‌ای شدن هفت‌تیرکشی، مطلب زیر را منتشر کرد:

بسم الله الرحمن الرحیم

دوشنبه چهارم آبان ماه، نزدیک ظهر بود که یکی از اساتید سابقم تماس گرفتند و جویای احوالم شدند. تماس استاد مقدمه‌ای شد تا در جریان خبر منتشر شده از حادثه دو هفته پیش قرار گیرم. از رسانه‌ای شدن ماجرا متأثر شدم و از طریق دوستانی که با جراید در ارتباط هستند تلاش کردم تا خبر از سایت ها حذف شود. دیگر دیر شده بود و کاری از پیش نرفت.

بعد از حادثه از خودم عکسی گرفته و در صفحه اینستاگرامم گذاشته بودم تا ثبت خاطره‌ای باشد و اشتراک‌گذاری با دوستان و اقوام. صفحه اینستاگرامم دنبال‌کنندگان محدودی داشت که غالباً از اقوام و دوستان نزدیک هستند. حتی نام خانوادگی‌ام را هم در عنوان صفحه درج نکرده‌ام. با توجه به شناخت مخاطبان محدود صفحه‌ام گمان نمی‌کردم که قضیه بُعد رسانه‌ای پیدا کند، آن هم دو هفته پس از درج مطلب!

همان روزهای نخست برخی دوستان پیشنهاد رسانه‌ای کردن ماجرا را دادند ولی مخالفت کردم. علتش هم حداقل برای خودم واضح بود. رفتار ارباب و رعیتی سرنشینان خودرو و همچنین خطایی که آقای محافظ کرده بودند یک خطای فردی بوده و نمی‌توان این خطا را به آقای هاشمی نسبت داد. با تفکیک این حادثه از انتقادات متعددی که به آقای هاشمی وارد می‌دانم، بهره‌برداری از این ماجرا برای تخریب ایشان را مصداق بی‌تقوایی سیاسی می‌دانم.

از اصحاب رسانه و دوستانی که در شبکه‌های اجتماعی اقدام به انتشار اخبار و تحلیل‌های این حادثه می‌کنند تقاضا دارم برای صیانت از اخلاق از ادامه حاشیه‌سازی در این موضوع بپرهیزند.

سید احسان لاجوردی

مقالات مرتبط:
بازبینی کپسولی ماجرای مهدی
آقای «بازتاب» حاج خانم را توجیه کن




ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲۰, چهارشنبه

کژراهه!



آمریکا شناسی و آمریکا نشناسی عنوان مصاحبه ای بود که آذر 92 با نشریه دانشجوئی «جیم» داشتم و طی آن با تاکید بر بضاعت مزجات کارشناسانه از ایالات متحده آمریکا نزد متخصصین و سیاستمداران داخل ایران اظهار کردم:

«در ایران کمتر کارشناسی است که شناختی میدانی و جامعه شناسانه از هویت و موجودیت و فرهنگ عمومی آمریکائیان داشته باشد. نگاه غالب نزد ایرانیان اعم از نخبگان تا عوام آغشته به توهمی از آمریکاست» (1)

اکنون و با گذشتن سه سال از انتشار آن مصاحبه ملاحظه کردم فردی در فیس بوک (رضا آقامحمدی) ذیل مطلبی تحت عنوان «خارج نشینان ... داریوش سجادی ... ها» ادعای سه سال پیش اینجانب را تکرار کرده با این تفاوت که نویسنده مزبور «اینجانب» را نیز شامل این جهالت کرده که تا اینجای کار بلااشکال است و شخصا ولو با شمولیت خود ذیل آن جاهلان کنجکاوانه و امیدوارانه از نگاه احتمالا آمریکا شناسانه نویسنده مزبور چشم انتظاری و آغوش گشائی کردم.

نویسنده در نوشته خود ضمن استناد به احوال برخی از ایرانیان مقیم غرب آن هم به روایات چند تن از اقوام خود فرموده اند:

«مشکل این ایرانیها این است که غرب را نمی شناسند. اصلا و ابدا. فقط در آنجا زنده هستند ولی زندگی نمیکنند به هیچ عنوان نمی خواهند بفهمند و درک کنند که در چه اجتماعی زیست می کنند. فرقی هم نمی کند چه اپوزسیون مخالف شدید رژیم،چه حسین نصر چه داریوش سجادی»

هر چند ورود جسورانه نویسنده نوید بخش طلیعه روشنگرانه از گوهر آمریکا شناسانه ایشان انگاشته می شد مع الاسف ادامه بحث مشارالیه حکم آب سردی بر ناصیه به وجد آمده متوقعین و شائقین به دریافت نظریه بدیع مدعی شد!

حسب فرمایش نویسنده:

«کسی که غرب را نشناسد به هیچ وجهی ایران را هم نخواهد شناخت زیرا در این صد سال چنان مولفه ها و ابزار مدرنیته در ایران وارد شده است که دیگر ایران بدون آنها امکان ندارد. خارج نشینان ایرانی مشکلشان از عدم درک وضعیت ایران بخاطر این است که اتفاقا غرب را نمی شناسند،نمی دانند در غرب چه اتفاقی افتاده و می افتد ... مثلا ما معتقدیم ظریف،سریع القلم،زیبا کلام،محسن رنانی،یا حتی از اصولگرایان مثل علی لاریجانی وضعیت اقتصادی،سیاسی ایران را می فهمند،علت درک اوضاع ایران توسط این افراد بخاطر این است که غرب را می شناسند نه اینکه حتما در آنجا زندگی کرده باشند.بلکه می دانند غربیها چطور میاندیشند و زندگی می کنند ... انبوهی از اپوزسیون ها،حسین نصر،داریوش سجادی،رضا پهلوی، کمونیست ها، مجاهدین دقیقا همه آنها نه ایران را و نه غرب را تحلیلی واقع بینانه و نزدیک به حقیقت نمی کنند بلکه توهم و رویا و آرزوهای خود را بیان می دارند»

نویسنده مزبور در حالی برای مصداق یابی خود از آمریکا شناسان و ایضا ایران شناسان متوسل به اسامی افرادی نظیر ظریف،سریع القلم،زیبا کلام،محسن رنانی شده که اتفاقا جملگی نامبردگان مصادیق بی درکی از ایران و تلاش عبث شان در این همانی کردن بین «ایران مفروض شان» با دنیای فانتزی «غرب انگاشته شان» است!

قبلا در نقد افرادی نظیر سریع القلم نوشته بودم:

ایشان (و البته امثال ایشان) اشتغال به تحصیل در کشوری داشته اند (آمریکا) که ماهیت و رسمیت و موجودیت و تمامیت اش مبتنی بر «سرمایه سالاری» است و بالتبع دانشگاه ها و سرفصل های تدریس در دانشگاه ها و رسالت دانشگاه ها و خروجی دانشگاه ها در چنان نظام سرمایه سالار و اقتصاد محوری نیز باید مبتنی بر تربیت و تولید کارشناسانی باشد که بر اساس آن ماهیت پول سالار و اقتصاد محور بتوانند مشق مُکنت و املای تجارت و استحصال ثروت فرمایند.

بدین منوال طبیعی خواهد بود چنان کارشناسی نتوانند اندوخته های آنتولوژیکال خود را در خدمت نظامی ایدئولوژیکال درآورند و بر همین اقتفا است که کارشناسان مزبور طی ۴ دهه گذشته نتوانسته اند به درک ذات و گوهر و غایت مطمح نظر نظام آرمان محور پسا انقلاب اسلامی نائل آیند تا بدانوسیله بتوانند به حظ خدمت رسانی به چنان نظامی واصل شوند.

چالش اصلی در منازعه توسعه سیاسی ایران، هژمونی و قیادت حاملان اندیشه «پول محور» با سیادت و صرافت حکومتی «اخلاق محور» است که می کوشد با نفی مناسبات سرمایه سالار آمریکائی، قد رعنای ملت خود را در خلعت و کسوت «معرفت سالاری» مهندسی و محدثی کند.

در این زمینه بتفصیل در دو مقاله «از سماحت یک ریختی تا ملالت هم ریختی» و «تراوش کوزه» نوشته ام. (2)

هر چند زمانی علی شریعتی بر این واقعیت غیر قابل کتمان اذعان می داشت که «درد امروز جامعه ما بی سوادی مردم ما نیست. نیم سوادی روشنفکرها و تحصیلکرده های ما است» اما مضاف بر فرمایش شریعتی می توان مشکل افرادی نظیر ظریف،سریع القلم،زیبا کلام،محسن رنانی و ایضا نویسنده مطلب مزبور را نیز ناشی از فهم معوج شان از مدرنیته و توسعه اقتصادی و سیاسی با مختصات غربی محسوب کرد.

این بندگان خدا «آلت مدرنیته» را بمعنای «غایت مدرنیته» فهم کرده و از آن حظ «مدرن شدگی» می برند! بدون آنکه قبل از ورود به پارادیم مدرنیته فهمی استعلائی از مختصات انسان و تعریف انسان و غایت انسان و جایگاه و رسالت انسان و تباین آن با آنتروپولوژی غربی و اسلامی داشته باشند.

فقری که بیش از صد سال است تاوان آن را مردمی می دهند که با پول خود ایشان را در بهترین دانشگاه های غرب فربه می کنند و در فردای بازدهی همان مردم به اتهام «شوت بودگی» از سوی این متوهمین به «بیش بودگی» رانده و تحقیر می شوند!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ـ آمریکا شناسی و آمریکا نشناسی
2 ـ از سماحت یک ریختی تا ملالت هم ریختی و تراوش کوزه